|
|
|
|
|
چگونه می توانم زنده باشم و نفس بکشم...انگار رها شده ام من اینجا نیستم . زندگی جسم مرا با خود می برد .من جا مانده ام .چشمانم ، قلبم ،همه ی روح و روانم ،همه ی هستی ام را آنجا کنار خانه ی خدا در سعی صفا و مروه در کنار حجر الاسود ،پشت مقام ابراهیم ،در حجر اسماعیل جا گذاشته ام . من اینجا نیستم ،این تنها جسم رنجور من است که به دار زندگی آویخته است.روح من آنجا ست ،هنوز در طواف مانده است ،هنوز با خود نجوا می کند...الهی البیت بیتک والحرم حرمک والعبد عبدک.....برای چشمانی که به تماشای خانه ی دوست نشسته است دیگر هیچ منظره ای زیبا نیست،هیچ آوایی دلنشین نیست وهیچ چیز دوست داشتنی ودلبستنی نیست. گویا گذشته ها در غبار زمان محو شده اند و آینده مفهومی جز حسرت حضوری دوباره ندارد.انگار تمامی سال های عمرم را مرده بودم و تنها 12 روز زنده بودم وزندگی کردم ومعنای بودن وفقط برای او بودن رادرک کردم من هنوز آنجا هستم در مسجد شجره . در لباسی که زیباترین لباس دنیاست بغض گلویم ،اشک چشمانم مجال لبیک گفتن به من نمی دهد..من هنوز آنجا هستم در لحظه ی شکوهمند دیدار ،نیم نگاهی بر خانه ی دوست ...وناخود آگاه به سجده آمدن ....وتنها کلامی که برزبان جاری می شود الحمدلله ...ودیگر تاب برخاستن ونگاه دوباره نداشتن.... من هنوز آنجا هستم پشت مقام ابراهیم به نماز ایستاده ام و مرد وهابی که سعی دارد به من بفهماند که نمازم مورد قبول خداوند نیست....من آنجا هستم ....در آخرین دیدار ...دیگر نمی توانم.... |
||
|
|
|
|
|
برو طواف خانه دل کن که کعبه از سنگ است که آن خلیل بنا کرد و دل خدای خلیل
|
||
|
|
|
|
|
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
|
||
|
|
|
|
|
یا فاطمة الزهرا یا بنت محمد یا قرة عین الرسول یا سیدتنا و مولاتنا انا توجهنا و استشفعنا بک الى الله و قدمناک بین یدى حاجاتنا .یا وجیهة عندالله اشفعى لنا عندالله. |
||
|
|
|
||
|
|||
|
|
|
|
|
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران روزی تو خواهی آمد از کوی مهربانی
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
|
|
|
|
مهربانم!
صدایت را شنیدم... دیوانه ی صدایت شده ام،آنگونه که با هر صدایی پنجره هایم را گوش تا گوش باز می کنم. و اشتیاقم را در کوچه های رو به تو صف می بندم. مدتها از تو دور بوده ام و با صدایت غریبه... اما حالا هر روز انتظار می کشم تا پشت سر خورشید ،صدای اذان ،اشتیاقم را پر دهـــــد... کوچه ها چقدر بوی باران می دهد و من چقدر رویش را در برگهایم حس می کنم. صدایت در من جوانه زده است... کوچه ها گوش می شوند تا انعکاس صدایت را در جوانه هایم به تماشا بنشینند. الهی العفو التماس دعا |
||
|
|
|
|
|
روزها از پی هم می آیند و می روند ومرا به آن روز موعود نزدیکتر می کنند . اضطراب ودلواپسی تمام لحظه هایم را پر می کند . وقتی به آن فکر می کنم همه چیز در هاله ای از ابهام وتردید پنهان می شود . گمان محالی است آمدن به کوی تو .می دانم این چشمها لایق نگریستن به آن شکوه و عظمت اهورایی نیست. می ترسم ...می ترسم ....من بیایم و تو از من روی برگردانی . می ترسم این ناباوری واین انتظار روشنایی چشمانم را به تاریکی بنشاند . می ترسم این انتظار به یاس وناامیدی منجر شود.حتی اگر مرا از خود برانی شکوه نمی کنم .تو بزرگی ومن هیچ...هیچ.... الهی العفو |
||
|
|
|
|
|
کاش می شد بی کسی را چاره کرد |
||